زمستان بود. با یک کولهپشتی از رنگ و بوم و یک فنجان قهوهی داغ، وارد دل طبیعت شدم. در میان جنگل قدم میزدم، اما هیچ سوژهای نتوانستم انتخاب کنم. تا اینکه نزدیک غروب، نوری از پشت درختان تابید — نوری که سکوت جنگل را شکست و نگاه من را به خودش دوخت. همان لحظه بود که تصمیم گرفتم این صحنه را ثبت کنم. این اثر برای من فقط یک تصویر نیست؛ نمادیست از پیدا کردن معنا در لحظهای بیخبر، از آرامش و حضور.